(١)
دریا دختری بود
که برای اکواریوم ها بافتنی می بافت
دریا وقتی تورهای ماهی را پر نمی کرد
فکر نکرد ماهی فروش های فقیر عروس های دریایی می فرستند
به شهر
دریا زنی ست دلتنگ
که وقتی در آکواریوم قدم می زند
صدایش می کنند سیل
(2)
در وسط آبها جزیره ای هست
که انگشت هیچ ملوانی ساحلش را به جغرافیا نشان نداده است
جزیره ای ناشناخته
که کوه های بسیاری سیگار
روی موج هایش خاموش کرده اند
یک روز دریاها را روی یکی از شعرهایم پهن می کنم
دور می شوم از این شهر
با سیگاری روی لب
که مهم نیست
با باد تمام می شود
یا با آب خاموش
(١)
به ساحل می آیم
اما معلوم نیست
کدام نهنگ استخوان هایت را
برای دفن کردن
به ساحل آورده است
(٢)
با تبری در دست
درخت های زیادی را مچاله کردم
تا امروز
پرنده ای باشم در قفس
که برای آدم های ناشنوا آواز می خواند